عبد الكريم بى آزار شيرازى

357

باستانشناسى و جغرافياى تاريخى قصص قرآن (فارسى)

فرسنگ برفتند تا رنجور گشته و گرسنه و تشنه . شبانى را ديدند . گفتند : هيچ طعامى دارى ؟ گفت دارم لكن قصه خويش با من بگوييد ، ايشان قصّه خود بگفتند . شبان به پاى ايشان در افتاد و گفت ديريست تا مرا در دل همين مىآيد كه شما مىگوييد . صبر كنيد تا من اين گوسفندان را به صاحبانش بازرسانم . شبان رفت و گوسفندان بازسپرد و به نزد ايشان بازآمد و آن سگ با ايشان همىرفت . جوانان گفتند : اين سگ را بران كه نبايد به بانگ خويش ما را رسوا كند . هر چند كه شبان وى را همىراند ، نمىرفت و جوانان او را فروگذاشتند . پس شبان ايشان را به كوهى برد نام آن كوه بنجلوس و در پيش آن غارى بود و نزديك آن غار درخت ميوه‌اى بود و چشمهء آب‌روان . ايشان از آن ميوه و آب خوردند و در غار شدند . إِذْ أَوَى الْفِتْيَةُ إِلَى الْكَهْفِ . به دقيانوس گفتند : ايشان از تو بگريختند و دينى ديگر گزيدند . وى با لشكر خويش به دنبال ايشان برفت تا به در غار رسيد . ايشان ، را در غار بديدند خفته اما هيچ‌كس طاقت آن نداشت كه در غار شود از رعب كه در دل ايشان فتاد . دقيانوس گفت : مقصود ما هلاك ايشانست ، در غار برآريد تا از تشنگى و گرسنگى بميرند . پس چنين كردند و بازگشتند . دو مرد مسيحى كه ايمان خويش از دقيانوس پنهان مىداشتند ، لوحى ساختند از رصاص و نامهاى ايشان بر آن لوح بنوشتند كه فلان و فلان و فلان از اولاد ملوك در روزگار مملكت دقيانوس . ايشان باايمانند و دين داران . و تاريخ رفتن و مفقود شدن ايشان فلان ماه و فلان سال بود . آن لوح بردند و بر در غار پنهان كردند و گفتند شايد روزى آيندگان اثر آنان را بازيابند . « 1 »

--> ( 1 ) . با تلخيص از ميبدى ، كشف الاسرار و عدّة الابرار معروف به تفسير خواجه عبد الله انصارى ، ج 5 ، ص 646 - 651 .